تبليغاتX
رویابین ها
 
   

 

 

با عرض سلام و ارادت خدمت دوستان و همراهان همیشگی .رویابین ها بالاخره بهترین راه را برای مقابله با فیلتر تعویض آدرس دید.زین پس برای خواندن مطالب ما به این آدرس مراجعه فرمایید.با تشکر.

www.mimsin.blogfa.com

Link |||  کلیک خورده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:48 _ سناریست ساسا و مینا 

 


 

Image:Kiarostamiwithscorcese.jpg
گزارش(1356) نخستین فیلم بلند سینمایی عباس کیارستمی است.مدتها بود که عطش دیدن این فیلم را داشتم که به تعبیرخودم غیر کیارستمی ترین فیلم کیارستمی است. و بالاخره چند هفته ایست که این رویا محقق شده است هر چند در شرایط نه چندان مساعد و با کیفیت تقریبا پایین اما باز هم جای شکرش باقیست. کیارستمی فیلم گزارش را در شرایطی ساخت که نمی خواست قربانی نیازهای تجاری تهیه کنندگان سینما ی ایران شود. از روزهایی که فیلم نیمه بلند مسافر(1353) را ساخته بود با این پرسش مواجه بود که تحت چه شرایطی درسینمای حرفه ای به ساختن فیلم سینمایی بپردازد؟ پاسخ او این بود که فیلم سازی در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان فوق العاده رضایت بخش است و تهیه کننده او فقط در لحظه ای برای دیدن فیلم پیش قدم می شود که جلسه نمایش عمومی فیلم در پیش باشد و در تمام طول کار هیچ دخالتی در کار او نمی کند.
و اما گزارش: ناتوانی فرد انسانی در مقابل اجتماع موضوع اصلی فیلم گزارش است. اجتماعی که شخصیت اصلی فیلم در آن زندگی کرده و مسایلش را می داند و گامهایش را برای بهبود وضع خود برداشته اما نتوانسته است متناسب با شرایط درونی خود عمل کند.
محمد فیروز کوهی(با بازی کوروش افشار زاده) ممیز مالیاتی وزارت دارایی در اداره متهم به گرفتن رشوه و حکم تعلیق او صادر می شود. در خانه نیز با صاحب خانه و همسرش اعظم( با بازی خوب شهره آغداشلو)درگیری و مرافعه دارد. محمد پس از دعوای خانوادگی همسرش را که قصد ترک خانه را دارد کتک می زند و با دختر خردسالش خانه را ترک می کند. وقتی که به منزل باز می گردد اعظم را در حالی که با خوردن قرص اقدام به خودکشی کرده بیهوش می یابد.محمد همسرش را به بیمارستان می برد و شب را نزد او به صبح می رساند و پس از اطمینان از سلامتی او با خستگی و تردید بیمارستان را ترک می کند...
آدمی مثل محمد فیروز کوهی استعداد هماهنگ کردن خود را با شرایط ندارد یا اصلا کوشش نمی کند که خود را با شرایط تطبیق دهد و بهمین دلیل خسته و پرخاش جو است.او کسی است که مثل دوست و همکارش مصطفی اسدی متملق و پشت هم انداز نیست و به تعبیر کیارستمی آدمی است منطقی. او هیچ وقت پشت میزش نمی نشیند جز آن موقع که از او خواسته اند ننشیند و اداره را به این دلیل ترک می کند که فردی او را به رشوه خواری متهم کرده است. محمد آدمی واقعی از قشر متوسط جامعه شهری است که مرتب از این ور به آن ور تلو تلو می خورد و هیچ اقدامی نمی کند یا قادر نیست به اقدامی برای بهبود وضع خود دست بزند. کیارستمی هیچ کدام از آدم های فیلمش را متهم یا محکوم نمی کند بلکه فقط آنها را در شرایط طبیعی و بحرانی نشان می دهد که توان برخورد منطقی از آنها سلب شده است. به اعتقاد من بهترین نام ممکن برای این فیلم انتخاب شده است. گزارش در واقع گزارشی از یک زندگی کارمندی است.مردی که می خواهد خوب باشد اما نمی تواند یا بهتر است بگویم بلد نیست که خوب باشد. کیارستمی در مورد فیلم می گوید: به نظر من در شرایط حاضر بزرگترین دشمن مرد زن اوست و بزرگترین دشمن زن شوهر اوست. چون آنها سعی می کنند تمام عقده ها ی خود را سر یکدیگر خالی کنند واین عقده گشایی نباید با محبت زن و مرد اشتباه شود.
تاکید کیارستمی بر این است که او آدمهای فیلمش را نمی سازد و برای آنها شخصیتی نمی آفریند بلکه آنها نمونه آدمهایی هستند که در جامعه ی دور و بر او زندگی می کنند و با دقت و مراقبت آنها را زیر نظر می گیرد تا بتواند نحوه رفتارشان را ثبت کند. او بازیگر را متناسب با خصوصیات اخلاقی و روانی شخصیت های فیلمش انتخاب می کند و اگر لازم باشد خصوصیات فردی آدم فیلم را متناسب با خلق و خو و رفتار و سکنات بازیگر تغییر می دهد. تمام کوشش کیارستمی بر این است که از آنها آدمهای واقعی بسازد یا از آدمهای واقعی استفاده کند.

Abbas Kiarostami , director of Zeitgeist's Taste Of Cherry
به رغم واقع گرایی و رئالیسم بی چون و چرای کیارستمی در گزارش او می گوید که فیلم نامه را به تفصیل با ذکر جزئیات و مرتب و با دقت نوشته است و هیچ جزئی سر صحنه فیلمبرداری به فیلم نامه اضافه نشده است. کیارستمی قصه را از کسی یا اثری اقتباس نکرده است بلکه مجموعه تجربیاتی است که در زندگی خودش از سر گذرانده و در اطرافش در زندگی دوستانش دیده است. مثل کارمندی که از اداره اخراجش کرده اند یا مهندسی که در اغذیه فروشی پیپ می کشد و از آرزوهایش می گوید. کیارستمی می گوید: با هر کسی حرف می زدی می دیدی این گرفتاریها را دارد و پس از نمایش فیلم هر کسی را می دیدم می گفت که این عجیب عین زندگی من است.
یکی از موثر ترین وبهترین فصل های گزارش دعوای زن و شوهر است. بازی ها- خشونت صدا و گفتگوها- صدابرداری سر صحنه- ترکیب بندی تصویر- سکون و حرکت دوربین- نورپردازی رنگ قهوه ای متمایل به تیره و حضور کودک خردسال در میانه مرافعه به انتقال حس مورد نظر فیلمساز کمک کرده است.
نکته ی ظریف و در عین حال مهم فیلم پایان آن است. رفتن مرد از درب شیشه ای بیمارستان و خروج از قاب او و بدنبال آن نمایی از قاب شیشه ای در که گویا از نگاه زن می بینیمش بیشتر از هر چیزبرای من یاد آور نمای آخر حرفه : خبرنگار آنتونیونی است.البته به رغم شباهت هر دو پلان حس های متفاوتی را القا می کنند.در گزارش یک جور حس آرامش آمیخته با یاس ونا امیدی و در حرفه : خبرنگار القاگر حس تشویش است.
کیارستمی هیچ گاه از پایان های بسته و به اصطلاح شیر فهم کردن تماشاگر استفاده نمی کند (بخصوص در گزارش) و همیشه انگار گره نخ را شل می بندد تا ذهن تماشاگر جستجو گر را به چالش بکشد. همانطور که می گوید:سینما از نظر من از لحظه ای که صندلی را ترک می کنی باید شروع شود.
سالها پیش وقتی نام کیارستمی می آمد ناخودآگاه اخمهایم در هم می رفت و با قاطعیت می گفتم اصلا از سینمایش خوشم نمی آید و بی پرده طرفداری از کیارستمی را یک جور فیگور روشنفکرانه می دانستم.اما حالا پس از گذشت چند سال و شناخت بیشتر او می بینم که کیارستمی گذشته از سینمای مهربان و صادقانه اش شریف ترین و مخلص ترین کارگردان حال حاضر سینمای ایران است.حتی اگرهیچ یک از اینها هم نباشد حداقل به مخاطبش دروغ نمی گوید.
Image:Kiarostami.jpg
پ ن : ضمن تبریک دیر هنگام سال نو به دوستان عزیز چند هفته ای است که وبلاگمان به لیست قربانیان فیلترینگ اضافه شده بود.با اینکه دل شکسته و ناراحت هستیم اما نا امید نیستیم احتمالا تا چند روز آینده می توانیم بر این هیولای زشت پیروز شویم.آمین!

                                                                                                                 مینا


Link |||  کلیک خورده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:53 _ سناریست ساسا و مینا  | 

 


 

مینای عزیزم نوشته:و زمانی که نوشتن تنها بهانه ای است برای بودن...
و ادله میگه:مینویسم شاید بخوانی همین و حرفی بیشتر ندارم.

نوشته ها اسنادی هستند که اصوات جای آن را نمی تواند بگیرد. نامه نوشتن از زیباترین و راز آمیز ترین بازی هاست کسی پنهان می شود کسی می گوید: سک سک. نامه منولوگ است و خواندن ، آغاز دیالوگ ؛(این را از کجا اوردم؟!)  نوشتن کوشش در فهم دیگری است و ایجاد رابطه از طریق کلمات و واژه ها....می شود مخاطب فرضی برای خودت قرار دهی و برای او بنویسی...قراراست چیزی را که حس می کنیم یا فکر می کنیم بنویسیم .خواننده نوشته باید در بلوایی که کلمات راه انداخته اند نویسنده و روح پنهان شده در قالب کلمه ها را پیدا کند...و لذت خواندن در این کشف و هیجان دو طرفه است.

داستان ادله رو خیلی وقت پیش دیدم خیلی دلم میخواست در باره اش بنویسم اما نتوانستم ونشدشاید حرفهایم آنقدر زیاد بود که مجبور شدم فراموش کنم!می خواستم بنویسم از فضای شاعرانه فیلم از بازی فوق العاده ایزابل اجانی زیبا ازارجاعات عرفانی فیلم (به خصوص عرفان عشقی مولانا جایی که هدف عشق در خود آن نهفته است و نه در متعلق به آن)که در قالب داستانی واقعی بیان شده ...از فرانسوا تروفو منتقد وفیلم ساز موج نوی فرانسه و از نوشتن که عادت کم وبیش ترک نشدنی من هم هست ...که دوستم یادداشتی در باره فیلم برای من فرستاد که ترجیح دادم به جای آن این یادداشت را بیاورم که به رسم خود فیلم بر پایه نامه ها و نوشته ها باشد... ضمن تشکر از دوست بسیار عزیزم...

"وقتی ملاقاتی وجود نداشته باشد ،عشقی وجود ندارد" ،"من همه وجود تو را می خواهم " و  "بدترین چیز برای من نبودن توست"

این سه دیالوگ و به عبارتی صحیح تر مونولوگهای ادل در قالب نامه هایی در فیلمی  به همین نام(داستان ادل) کافی هستند تا پی ببریم که با قصه ای عاشقانه روبروهستیم،اما مطمنآ نه از نوع ملودرامهای آبکی پر تیراژو قالبآ غیر واقعی و یا از آن نوع که در فیلمفارسیهای خودمان کم نیستند...در کارگاه نقد داستان موضوع یکی از مباحث ما " پرداختهای ذهنی و عینی مفاهیم و زوایای متعدد دید ما" بود...دلم راضی نمی شود بگویم در این فیلم تنها عشق از زاویه ای دیگر پرداخت و دیده شده است چون اصولآ تفاوت عمده این فیلم که بر تراژیک بودنش می افزاید واقعی بودن داستان آن باشد. نمود تمام عیار یک عشق شرقی در قالبی کاملآ غربی و نکته جالب همینجاست!

تلاش عاشق برای دستیابی به معشوق به هر قیمتی و به قول تو منفعل نبودن و پویا بودن عاشق...چیزی که آدم را یاد عشاق ادبیات خودمان می اندازد.جنون عاشق پس از ناتوانی در وصال که بدیهی است در اولین نگاه و مشابه سازی شخصیتی، بسیار به مجنون می ماند.بی تفاوتی معشوق و دلبستگی روح و جسم بوالهوسش به شخص یا اشخاص دیگر و اینکه همه اینها یک بیننده مولوی شناس(و به ویژه تو) را به سمت و سوی همانند سازی این گونه غربی با تبلور عشق شرقی در اشعار مولانا سوق می دهد.شاید لازم به یاداوری نباشد که پایان فوق العاده و تراژیک فیلم در صحنه گور عاشق ناکام هم در ادبیات ما بی همتا نیست...از دید روانشناسانه با گونه ای از عشق سرکش و عاشق مهار گسیخته طرفیم که هیچ چیز نمی تواند سد راهش شود، حتی بی تفاوتی معشوق،حسادت(در صحنه ای که ادل،معشوقش را در حال عشقبازی  با زنی دیگر می بیند ودر پرتو نورپردازی زیبای این صحنه، تنها لبخند میزند!)، منع خانوادگیِ،راه دور،فقر،گرسنگی و حتی و حتی گذشت بی درنگ ،بی رحم و ناجوانمردانه زمان...
درباره این فیلم میتوان ساعتها حرف زد و لذت برد. جالب اینجاست که مدتها ندیدمش و خیلی دیر به یادش افتادم!

داستان فیلم و صحنه های زیادی از آن نیز به دلایل شخصی برایم مانگار و زیبا و عزیز بود و در پایان:

خوشا گر مهربانی هر دو سر بی                       که یک سر مهربانی دردسر بی

 

                                                                                                      ساسا

Link |||  کلیک خورده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 15:11 _ سناریست ساسا و مینا  | 

 


 

لوسيل- فكر مي كني چطور بايد اينو براي هيئت منصفه صاف كنم؟

مارو- اين دفعه صاف كردني نيست...اين يه دعواي قهوه خونه اي نيست...يا يه آدم عوضي كه مي خواد با بنزين يه نفر و آتيش بزنه...اين مسئله بزرگه...

لوسيل- آروم باش مارو يه قرص ديگه بخور.

مارو- آروم شدني نيست...اين خون براي خونه و اونم گالني...اين دوران قديمه فقط روزهاي بد...روزهاي يا همه چيز ياهيچ چيز...اونها برگشتند...چاره اي نمونده...و من براي جنگ حاضرم...

لوسيل- زندان براي تو جهنم بود...اين دفعه حبس ابد مي گيري.

مارو-جهنم اينه هر روز از خواب بيدار بشي و حتي ندوني واسه چی زنده اي...

 بالاخره ديروز پس از 6 ماه موفق به تماشاي فيلم شهر گناه شدم.شايد كمتر كسي حاضر شود چنين فيلمي را اين مدت در كمد دست نخورده نگه دارد.

 شهر گناه كار مشتركي از فرانك ميلر و رابرت رود ريگوئز اثر اعجاب انگيزي است.چه به لحاظ داستان و چه به لحاظ ساختار.اين فيلم اپيزوديك بطريقه سياه و سفيد فيلمبرداري شده است .البته اين سياه و سفيد بودن با نام فيلم و داستانش كاملن هماهنگي دارد.شهري كه در آن هيچ كس به ديگري رحمي ندارد.مجريان قانون بيشتر از بقيه فاسدند.و البته اين در همه جا حكمفرما نيست.پليس بازنشسته خوبي هم هست بنام هارتيگان با بازي بروس ويليس.برگرديم به كاربرد رنگ به گفته خود ميلر زشتي ها و زيباييها در اين فيلم برنگ طبيعيشان ديده مي شوند و باقي چيزها سياه و سفيدند.زيبايي هاي بصري مانند موي بور زن(گلدي) و لبان سرخش ولباس و بستر قرمز رنگش.همچنين چشمان آبي زني ديگر (بكي).ولي در مورد رنگ خون تفاوت هايي ديده مي شود.چرا كه در جايي(صورت خونين مارو وهمچنين سرفه خون آلود هارتيگان)خون برنگ طبيعي و در باقي صحنه ها برنگ سفيد ديده مي شود باستثناي خون جونيور( پسر سناتور) كه همرنگ بدنش زرد رنگ است.

سه قهرمان اصلي فيلم:هارتيگان(بروس ويليس)/ مارو(با بازي فوق العاده ميكي رورك) و دوايت(كليو اون) به نوعي ماموريت دارند تا شهر گناه را از بديها و پستي ها برهانند و در اين راه از هيچ خشونتي روگردان نيستند و از آن استقبال مي كنند.و هر يك داستان مربوط به خود را دارد كه در پايان به يكديگر مربوط مي شوند.و اين از نكات ظريف و در عين حال قابل توجه فيلمنامه است.هارتيگان پليسي است كه براي نجات دختر يازده ساله اي تلاش مي كند هرچند به شدت مجروح مي شود اين دختر نانسي كالاهان نام دارد و در تمام دوران محكوميت 8 ساله هارتيگان(به جرم تجاوز به دختر بيگناه به حبس محكوم مي شود)هر پنجشنبه نامه اي براي هارتيگان مي فرستد و خود را با نام مستعار كوردليا معرفي مي كند.اما سرانجام لو مي رود و هارتيگان بار ديگر از بيم جان او خود را به خطر مي اندازد.اين داستان نانسي در دو اپيزود اول و آخر فيلم نشان داده مي شود.و زيباييش به اين است كه در اپيزود ابتدايي ما تصور مي كنيم هارتيگان به خاطر جراحات وارده به وي مي ميرد شايد هم ديالوگ وي اين تصور را بوجود مي آورد:يه پيرمرد مي ميره تا دختر جوون زنده بمونه...معامله منصفانه....اما در اپيزود آخر او را روي تخت بيمارستان مي يابيم در حاليكه سناتوري كه هارتيگان با پسرش در افتاده بالاي سر اوست.سناتور مي خواهد انتقام سختي از هارتيگان بگيرد چرا كه هارتيگان او را مقطوع النسل كرده و به گفته خودش :سلاحش را گرفتم هم اسلحه اش را و هم ...داستان هارتيگان شايد چون به دو قسمت تقسيم شده كشش بيشتري داشته باشد.اما شخصن داستان دوم را بيشتر دوست دارم .شايد چون بار عاطفي اش بالاتر است(قصه مارو و گلدي).

سه زن مرتبط با سه قهرمان داستان يكديگر را مي شناسند چون هر سه در يك كافه كار مي كنند.نانسي رقصنده است.گلدي فاحشه و شلي يك پيش خدمت.دوست پسر جديد شلي(دوايت)حاضر به تحمل جكي (دوست سابق شلي)نيست و او را تعقيب مي كند.جكي با بازي بنسيتو دل تورو(حتمن 21گرم را بياد داريد)هم شخصيت عجيبي است و بسيار آزاردهنده.در ابتدا فكر مي كنيم او فقط يك عياش است كه با دوستان كثيفش قصد سواستفاده از شلي و ساير دختران را دارد.اما وقتي با همكاري دوايت و دختران شهر قديم كشته مي شود در جيب او نشان پليس را مي بينيم كه البته اين نشان چيزي ازپستي و وقاحت او و قصد پليدش نمي كاهد.پلاني در فيلم هست كه در عين عجيب بودن كمي هم خنده دار به نظر مي رسد.وقتي دوايت سر بريده جكي را در دست گرفته و بر دهان او چسبي هم زده.چشمان حيله گر جكي مي چرخند و رو به دوايت چيزي زمزمه مي كند دوايت هم در پاسخ مي گويد:خفه شو.

اما اين فيلم بشدت بنظرم فمينيستي آمد بخصوص اپيزود مارو.براي اين گفته ام دلايلي دارم.ما زنهاي خوب و پاكي را شاهد نيستيم اما در مقابل مرداني را مي بينيم كه بخاطر آنها دست بهر كاري مي زنند.شخصيت مارو با آن گريم وحشتناك كه با قلب مهربانش كاملن در تناقض است نمايانگر مردي است كه براي زنها شخصيتي والا قادر است حتي زنا ن هرزه اي مثل گلدي و خائني مثل لوسيل.او فقط يك شب با گلدي بوده اما تاثير اين عشق كوتاه آنچنان عميق است كه حتي بعد از قتل گلدي در رختخواب توسط كوين نيز از بين نمي رود و از آن پس مارو در پي انقام بر مي آيد و به قول خودش چنان جهنمي براي قاتل گلدي مي سازد كه جهنمي كه به آن مي رود برايش بهشت باشد.در سكانسي كه پدر روحاني فاسد به مارو مي گويد:تو راه كه داري ميري از خودت بپرس آيا لاشه اون فاحشه ارزش مردن داره...مارو واكنش جالبي نشان مي دهد و جواب پدر رابا گلوله و چند جمله مي دهد.بازاي هر جمله يك گلوله: ارزش مردن داره...شليك...ارزش كشتن داره...شليك...ارزش رفتن به جهنم داره...شليك.زنان به ظاهر قدرتمند فيلم كه به نوعي قدرتشان را مردان حامي آنها مي گيرند داراي شخصيت هايي كمي دوست داشتني و كمي دروغگو هستند.اما زيباترين و معصوم ترين آنها نانسي است كه جسيكا آلباي جوان و زيبارو به خوبي از عهده نقشش بر آمده.

سين سيتي تجسمي خيالي از جامعه بي رحم و ظلم ستيز امروز دنياست.اما در اين شهر خيالي كه همه چيز نا متعارف است و بگونه اي خرق عادت محسوب مي شود يك چيز حرف اول را مي زند آن هم عشق است. فرانك ميلر و رابرت رود ريگوئز براي خلق اين اثر دست به يك ساختارشكني تحسين برانگيزي زده اند.ساختاري كه از خط قرمز ها عبور كرده خشونت و پليدي بشر را به حد اعلا رسانده(مثالي از آدم خواري كوين) و فداكاري در راه عشق را هم نيز فوق العاده بيان مي كند(عشق پر رنگ مارو به گلدي و فداكاري هارتيگان براي نانسي).

در پايان بايد اعتراف كنم كه فيلم را نتوانستم خيلي منتقدانه نگاه كنم. چون خيلي شيفته اش شدم و شايد هم نقدش خيلي شيفته بينانه شده باشد.

 مینا

پی نوشت: این مطلب را از آرشیو مینای عزیزم انتخاب کردم . آزمون ارشد و روزمرگی دو علت اساسی این تاخیر به نسبت طولانی ما بود که از این دو ،سهم من دومیه! ازهمه دوستان عزیز عذر می خوام وبرای این همه لطف تشکر می کنم.                                                           

                                                                                                         

Link |||  کلیک خورده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 22:12 _ سناریست ساسا و مینا  | 

 


 

             مشرق زمین؛ سرزمین ادیان و افسانه خواستگاه سلوک ،زهد و عرفان است.

چند روز پیش برادرم گفت یه خبر خوب برات دارم ؛فیلم جدید ژانگ ییمو هزاران فرسنگ تنها تاختن ، میگن خیلی قشنگه فکرکنم به دردت بخوره ! لازمه اینجا یک فلش بک بزنم به روزایی که غیر از فیلم های به اصطلاح نوار و فیلم های گداری هیچ فیلمی رو لایق این نمی دونستم که منتظر ساخت و پیدا کردنش باشم !

اما دیدم اگر اساس را بر لذت بردن بگذارم و (تو این قضیه با خودم رو راست باشم ) اتفاقا قرابت خاصی به این فرهنگ احساس می کنم .کافی است رویا را مثل رویا دید این برای لذت بردن کافی است. اما فیلم سازی که من را به سینمای شرق و افسانهای بی بدیل اش علاقه مند کرد ؛ کوروساوا بود.

اولین فیلمی هم که از او دیدم هفت سامورایی بود که بعد از گذشت پنجاه و سه سال هنوز هم جذاب است.

دلم می خواست از فیلمهای دیگر کوروساوا بنویسم که درون مایه های سلوک و عرفان بیشتری دارند نسبت به هفت سامورایی مثل زیستن :کوشش مذبوحانه زندگی در برابر مرگ و کشف عشق در آخرین ساعات زندگی برای مرده ای زنده ، راشومون :ماجرای قتلی که شاهدان هر کدام واقعیت را به شیوه ای بیان می کنند که نقش و حضور خود را پررنگ تر وملموس تر جلوه دهند راشومون با تمام وجود نسبی بودن واقعیت را روایت می کند. یا ریش قرمز که بی اندازه به عرفان مولانا نزدیک است .اما این فیلم ها را ازبرنامه سینما چهاردیدم و متاسفانه هرچه بعدها گشتم نسخه هایی از آنها را پیدا نکردم و تنها تصویری که به ذهنم مانده به همان برنامه محدود می شود. و به قول دوستم ذهن تصاویر را به دلخواه انتخاب و ثبت می کند وقدرت به نمایش درآوردن آنها را ندارد.

         

                                            

  • پایان اسطوره آغاز واقعیت؛                  

گاهی دلت می خواهد تو عالم واقع که نه تو عالم سینما هم که شده رویاهایی را ببینی که تحقق نمی یابند ...

هفت سامورایی اثر بی مانند کوروساوا ؛مشهورترین و به گمان خیلی ها بهترین اثر کوروساواست .کارگردانی با 50 سال سابقه فیلم سازی ؛حماسه ی زیبای هفت سامورایی است در روزگاری که چیزی به پایان دوره ی حماسه ها نمانده است .و این را واقعیت زمان با کنایه ای که گریزی از پذیرش آن نیست اثبات می کند.

روستاییان یک دهکده برای جلو گیری از غارت اموالشان توسط چهل راهزن ، هفت سامورایی را اجیر می کنند تا فقط در ازای غذا برای آنها بجنگند .قرار است سامورایی ها (نماینده ی قدرت اسطوره و حماسه ) به دهقانان درس شهامت و ایستادگی دهند اما تا چه اندازه این ویژگی در آنها وجود یا بهتر بگویم باقی مانده است ؟ این نکته ای است که کوروساوا در پیچ و خم داستان به آن اشاره می کند.

دهقانان برای استخدام سامورایی ها آزمونهای متفاوتی برای آنها در نظر گرفته اند؛که به نظر من یکی از جالب ترین قسمت های فیلم هم همین آزمونها ست. هر کدام با شیوه ای مثل مهارت در شمشیر بازی یا هیزم شکستن، هوش و ذکاوت و ... شناخته می شوند.کامبه ای مسن ترین سامورایی و رهبر گروه با بازی تاکشی شیمورا به نوعی از بقیه متمایز است او حتی برای اثبات سامورایی بودن به آزمون نیاز ندارد رفتار او با نوعی سلوک و پختگی خاص همراه است .(او نمایشگر روح سامورایی و روح حماسه است )به این ترتیب افراد انتخاب می شوند تا کیکوچیو (توشیرو میفونه )که هم دهقانان و هم ما می فهمیم که او سامورایی نیست ! او فقط می خواهد زندگی خود را آنطور که دوست دارد بسازد نه با نخوت سامورایی و نه با فلاکت دهقان .کیکوچیو مغرور ، کله شق،سمج ،رک و شوخ طبع است(میفونه عالی است).

کوروساوا در عین اینکه به سامورایی ها جلال و شکوه می بخشد به طبقاتی بودن جامعه اعتراض می کند و این اعتراض به نوعی در شخصیت کیکوچیو بروز می یابدجایی در فیلم گفتگو های درخشانی شکل می گیرید بین سامورایی ها که پیشنهاد دهقانان را رد می کنند؛ کیکو چیو می گوید :"دهقانها جانورهای پست ،ترسو،خسیس و احمقی هستند ولی چه کسی از آنها حیوان ساخته ؟شما،شما سامورایی ها،تمام شما سامورایی های لعنتی" ...و بعد کامبه ای (رییس سامورایی ها )نتیجه گیری می کندکه :" تو هم یک دهقان زاده ای مگه نه ؟ "در حقیقت کیکو چیو نه سامورایی است نه دهقان او واقعی ترین شخصیت فیلم وقهرمان واقعی داستان است که با مرگ شجاعانه اش به مقام سامورایی ارتقاء میابد و گورش در کنار سه سامورایی دیگر در یک ردیف قرار می گیرد.

سامورایی ها که در آغاز گفتندکه در ازای غذا می جنگند؛ دیگرفقط برای بدست آوردن عزت نفس و به دست آوردن آوازه ی اساطیری نام خود مبارزه می کنند.سه روز نبرد روی می دهدروز اول روز دوم ...و در روز آخر کشاندن افراد دشمن به تله های لجنزار و نابودی آنها درآمیزه ای از نور و ظلمت ،خیر و شر با نما های فوق العاده ی بصری و در پایان اشاره رهبر گروه :" برنده،روستاییان هستندنه ما".

 هفت سامورایی بر خلاف فیلم های مشابه که بعدها ساخته شد در بند فانتزی نیفتاده بر عکس پر است از ارجاعات عرفانی و اخلاقی .

 سامورایی ها مانند باد می رونددر حالی که روستاییان مانند زمین باقی می مانند. خاصیت آرمان و رویا همین است .زمانی کاملا پی می بریم که زمان همه چیز را به گرد و غبار کاهش می دهد و این شامل اسطوره های بزرگ هم می شود .

 

 ساسا        

Link |||  کلیک خورده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 8:44 _ سناریست ساسا و مینا  | 

 


 


وقتي كه تصميم گرفتم در مورد يكي از بازيگران ايراني بنويسم هر چه خاطرات سينمايي ام را مرور كردم و فيلمهاي ايراني شاخص را به ياد آوردم ديدم سهم يك نفر بيش از ديگران است و او كسي نبود جزاسطوره ي سينماي ايران؛ Behrouz Vosooghi.


بهروز با نام واقعي خليل در اسفند ماه 1316 در شهر خوي متولد شد. پس از گرفتن ديپلم ابتدا قصد داشت مهندس نفت شود اما خون بازيگري از همان دوران مدرسه در رگهايش جاري بود. در خاطراتش گفته كه يكبار زماني كه تئاتري در مدرسه اجرا مي كرد ديالوگي را سهواً اشتباه ادا كرده بود و تماشاگران به خاطر آن به او خنديده بودند. بهروز خيلي ناراحت شده بود و با خود عهد كرده بود : يه روز ميرسه كه اين مردمي كه بهم خنديدن از بازي من گريه شون بگيره. و براستي هم به عهد خود وفادار بود .چه كسي مي تواند قسم بخورد كه سكانس التماس كردن سيد به اصغر هروئين فروش در گوزنها او را تحت تاثير قرار نداده است.


او در ابتدا به راديو روي آورد و در حرفه ي دوبله بجاي بازيگران زيادي از جمله : جيمز ميسون ٬دين مارتين٬ الي والاك٬ ادوارد جي رابينسون٬ لويي آرمسترانگ٬ سيدني پوآتيه و ... صحبت كرد. اما پدرش با كار او در عرصه ي هنر بشدت مخالف بود و حتي يكبار كه صداي بهروز را از راديو شنيده بود٬ او قضيه را انكار كرده بود و آنرا فقط تشابه صدا عنوان كرده بود. مشابه اين ماجرا در سينما هم روي داده بود زمانيكه بهروز اولين نقش سينمايي اش را در فيلم طوفان در شهر ما (1337)ساخته ي ساموئل خاچيكيان بازي كرده بود و سر در سينما تصوير او را كشيده بودند ٬بهروز باز هم موضوع را تشابه چهره و اسم عنوان كرده بود و خلاصه سر و ته ماجرا را بهم آورده بود.


او اولين نقش نخست را در فيلم صد كيلو داماد (1340)ساخته ي عباس شباويز بازي كرد كه فيلم مهمي نبود.بطور كلي كارنامه ي سينمايي بهروز را مي توان به دو دوره تقسيم كرد: دوره قبل از قيصر و دوره بعد از قيصر.بهروز قبل از قيصر در 25 فيلم سينمايي بازي كرد كه اغلبشان فيلمهاي متوسطي بودند از جمله : خداحافظ تهران (1345) ٬زني بنام شراب(1346)٬وسوسه شيطان(1346) ٬بيگانه بيا(1347)و ...وثوقي در اين فيلمها بازيگر بي ادعايي بود و جنس بازي اش و نوع فيلمها تفاوت چنداني با فيلمهاي ابتداي دهه 40 نداشتند .در ابتداي اين دهه ستاره ي پولساز اغلب فيلمها مرحوم محمد علي فردين بود و بيشتر فيلمهاي گنج قاروني او به مذاق مردم خوش مي آمد. او هنوز كشف نشده بود و در فيلمهايي ظاهر مي شد كه شايستگي او را نداشتند.تا اينكه قيصر از راه رسيد ...فيلمي به غايت متفاوت از فيلمهاي گذشته سينما . كيميايي با ساخت قيصر موج جديدي را راه انداخت كه به تم قيصري معروف شد و كارگردانان زيادي را پس از آن تحت تاثير قرار داد از جمله ناصر تقوايي ( با ساختن صادق كرده) و مرحوم فريدون گله(با ساختن كافر و دشنه) و...قيصر فيلم سياهي بود و براي زمان خودش سبك جديدي از فيلم سازي را ارائه مي داد.هر چند كه خيلي ها الان مي گويند كه قيصر هم نوعي فيلمفارسي است .اما بر فرض درست بودن اين فرضيه هيچ كارگرداني نتوانست در آن زمان با مولفه هاي فيلمفارسي فيلمي خلق كند كه ارتباط وسيعي با مخاطبين برقرار كند و با نشان دادن چاقو كشي و انتقام و خونخواهي صندلي هاي سينما ها را تسخير نمايد. در قيصر از عشق و رقاصه و جاهل با معرفت و زن بدنام خبري نبود هر چه بود مردانگي و غيرت بود . هر چند سكانس رقص شهرزاد در كافه به نظرم برازنده ي فيلم نيست اما طبق گفته ي كيميايي آن سكانس به اصرار تهيه كننده(عباس شباويز) كه اميدي به بازگشت سرمايه اش نداشته به فيلم وصله شده است. فروش سه ميليون توماني فيلم قيصر در سال 48 و تاثيري كه روي جامعه ي خود گذاشت باعث شد تا او به ستاره ازلي سينماي ايران تبديل شود. هنوز پلان هاي درشت پاشنه كشيدن هاي قيصر براي نشان دان عزم راسخش در انتقام گيري و كشتن برادران آب منگل ديدن دارد. تك گويي قيصر كه با هيجان و لحني دردناك رو به خان دايي و مادرش ادا مي شود به اعتقاد من برترين سكانس فيلم است:


قيصر : حرف مردونگي رو نزن كه هيچ خوشم نمي آد... كي واسه من قد يه نخود مردونگي كرد كه من واسه ش يه خروار رو كنم ؟ اين دنيا واسه من هميشه كلك بوده و نامردي...


او بعد از قيصر به بازيگر ثابت فيلمهاي كيميايي تبديل مي شود و اين دو شش فيلم ديگر با هم كار مي كنند كه اين روند تا فيلم گوزنها ادامه مي يابد اما پس از آن اختلافاتي بينشان در مي گيرد و كيميايي از آن پس بازيگري همانند بهروز را نمي يابد كه تا اين اندازه با فيلمهايش مچ باشد . گوزنها دومين و آخرين شاهكار كارگردانش تا به امروز بوده و به نظر من بخش اعظم اين موفقيت را مديون بازي بي نظير بهروز است كه بر كليت فيلم سايه انداخته است و گوزنهايي بدون او نمي توان متصور شد. و به نظر مي رسد كيميايي پس از گوزنها براي هميشه تمام شده است.


وثوقي در دو شاهكار از مرحوم علي حاتمي هم به ايفاي نقش پرداخته است. اول طوقي (1349) كه فيلم بسيار موفقي شد هر چند مايه هايي از قيصر بهمراه داشت اما فيلم تاثير گذار و دلنشيني بود و دوم هم نقش مجيد دوكله پسر حبيب ظروف چي رادر فيلم عرفاني سوته دلان(1356)بازي كرد كه برايش زحمت زيادي كشيد و گريم سختي را تحمل كرد.


طي اين 20 سال بازيگري وثوقي نقشهاي متفاوتي را بازي كرد و طبق گفته ي جمال اميد در فرهنگ سينماي ايران از 57 فيلمي كه در ايران بازي كرد حداقل 17 تاي آنها جز آثار برتر و برگزيده ي سينما بودند . از جمله ي آنها پيرمرد عاشق داش آكل(1350) ابي در كندو(1354) زائر محمد در تنگسير (1352) عباس چاخان در دشنه(1351) صالح در خاك (1352) آهنگر در گرگ بيزار (1352) نقاش در نفرين (1352) و سرآمد همه ي نقش آفريني هايش هم سيد در گوزنها(1354). و در آخرين فيلمش هم به نقش نبي بازي مي كند كه كارگر شيشه بري است كه از بيماري صرع رنج مي برد و يكي از دشوارترين بازيهايش را در آن ارائه كرده است.


بهروز پس ار نفس بريده (ساخته ي سيروس الوند) براي بازي در فيلمي محصول مشترك ايران و آمريكا راهي اين كشور مي شود و همزمان در ايران هم اوضاع بهم مي خورد و متاسفانه انقلاب مي شود . بهروز مي خواهد برگردد كه مادرش به او پيغام مي دهد : فعلن بهتر است برنگردي... و اين فعلن تا به امروز كه چشم ايرانيان و عاشقان سينما به بازگشت اوست ادامه يافته است. جايي خواندم كه گفته بود : فقط يك آرزو دارم يك فيلم در ايران باز ي كنم و بعد بميرم...واقعا نمي دانم كدام حكومتي با هنرمندانش چنين رفتار نا عادلانه اي را مي كند؟؟!!!


خاطره اي از او :چند سال پيش مصاحبه اي از او در صداي آمريكا شنيدم . زماني بود كه مادرش تازه فوت كرده بود. بهروز گفت : يكبار مادرش از يك پوستر فروش پوستر او را مي خواهد و فروشنده با نگاهي به سن و سالش مي گويد: مادر شما ديگه چرا؟ و مادر بهروز به گريه مي افتد: آخه اين پسرمه..


بهروز  در آمريكا هم چند فيلم سينمايي بازي كرد هر چند كه هيچ وقت نتوانست به جايگاهش در سينماي ايران دست يابد. از جمله اين فيلم ها مي توان به : گربه در قفس(1357)٬ دفينه (1359) ٬گروگان (1362 )٬چشمهايش (1365)٬ تهديد (1369)٬ وحشت در بورلي هيلز (1369) و ... اشاره كرد.



جوايزي كه او براي نقش آفريني هايش دريافت كرد عبارت بودند از :


بهترين بازيگر نقش اول مرد براي فيلم قيصر از دومين جشنواره سپاس 1349


پلاك طلا براي فيلم قيصر از جشنواره فيلمهاي ايراني 1349


بهترين بازيگر مرد براي فيلم رضا موتوري از جشنواره سپاس 1350


بهترين بازيگر مرد براي فيلم تنگسير ار جشنواره دهلي نو 1351


بهترين بازيگر مرد براي فيلم داش آكل از مجله هنري شوروي 1351


ديپلم افتخار بهترين بازيگر مرد براي فيلم داش آكل از جشنواره تاشكند 1351


بهترين بازيگر مرد براي فيلم گوزنها از جشنواره فيلم تهران 1354



به اميد روزي كه او را بار ديگر بر پرده ي سينماهاي ايران ببينيم و ياد و خاطرش برايمان نوستالوژي باقي نماند...

                                                                                                                   مینا

Link |||  کلیک خورده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 16:18 _ سناریست ساسا و مینا  | 

 


 




جمله معشوق است و عاشق پرده ای


زنده معشوق است و عاشق مرده ای


(مثنوی معنوی دفتر اول )



پسر جوانی به اسم دومیک که کارمند پست است با استفاده از یک تلسکوب آپارتمان روبرویشان که زن تنهایی در آن زندگی می کند را زیر نظر گرفته و هر شب سر ساعت معین او را نگاه می کند ... از ابتدا معلوم است با یکی از همان فیلم های کیشلوفسکی طرفیم که تا آخر مجذوبت می کندفیلمی که بیانیه ی اودر باره عشق است ؛و همانطور که در عنوان می بینیم فیلمی کوتاه در مورد عشق .



نکته ایی که در همه آثار کیشلوفسکی مشهود است ؛گرایش به نوعی بینش عارفانه فارغ از مادی گرایی است ، که بر روابط پیچیده ی آدمها و موقعیت های روایتی سایه می اندازد ...در این فیلم هم عشق ، فارغ از مادی گرایی به نحو زیبا و خیال انگیزی به چشم می خورد .چهره آرام و معصومانه دومیک 19 ساله بیننده را مجاب می کند که بپذیرد ؛ عشق او چیزی فراتر از روابط جنسی است ... جایی در فیلم که به نظر من اصل و خلاصه ی تمام رساله ی کوتاه کیشلوفسکی در باره عشق است ، زن از حرکات پسر متعجب شده و از او می پرسد که علت این علاقه داشتن تمایل به رابطه جنسی با او است ؟جواب می دهد " نه " و وقتی زن از می پرسد: پس از من چه می خواهی می گوید : هیچ !



و این تمام حرف فیلمساز است ، جایی که عشق با خودش شناخته می شود و منوط به آثارو نتایج اش نیست .. در برابر عشق او هیچ کدام از آنها جلوه ی خاصی نداشت ...این یقین ،احترام بیننده را بر می انگیزد. حذف عناصر اضافی ،فیلم را به داستانی عمیقا عاشقانه تبدیل کرده و آن را بدون هیچ شاخ و برگی به رخ می کشد .حتی مارتین تنها دوست دومیک، که او در آپارتمانش زندگی می کند تنها یک اسم است .



کیشلوفسکی ترین قسمت فیلم جابه جایی عاشق و معشوق است ...جایی که دومیک دست به خود کشی زده و همزمان زاویه دوربین عوض می شود ...بیننده هم مثل زن از سرنوشت او بی خبر است و این بی خبری، اضطراب و انتظار زن را به بیننده منتقل می کند . انگارقرار است ما پشت آن تلسکوب بنشینیم و حالا با گردش جهت دوربین خانه پسر را زیر نظر داریم !...به اعتقاد کیشلوفسکی معنایی غایب و جود دارد که در و جود انسان ها پنهان شده است و تنها فرصتی برای دیدن می خواهد .



کوتاه در باره عشق مثل اکثرآثارکیشلوفسکی از موسیقی فوق العاده ای بهره برده است که به همراه حرکت آرام دوربین فضایی خیال انگیز را خلق می کند .به اینها اضافه کنید بازی هر دو بازیگر...که همه با هم روایتی در ستایش عشق ساخته اند .عشقی که پروا و مبالات ندارد که اگر داشته باشد آن دیگر عشق نیست .


                                                                                                             ساسا

Link |||  کلیک خورده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 23:38 _ سناریست ساسا و مینا  | 

 


 

چارلز چاپلين : از لحظه اي كه بليط سينما را مي خريد وارد دنياي ديگري مي شويد.

كرك داگلاس :1- هميشه به پسرهايم گقته ام كه آنها هيچ وقت از مزيت هاي من به خاطر تولد در فقر برخوردار نبوده اند.

2-براي بدست آوردن هر چيزي بايد شجاعت شكست خوردن را داشته باشيد.

3-فيلم ساختن يك جور خود شيفتگي است.

اينگريد برگمن : 1-من خجالتي ترين آدمي هستم كه تا بحال وجود داشته ولي شيري درونم دارم كه هيچ وقت خفه نمي شود.

2-از كارهايي كه كرده ام پشيمان نيستم فقط از كارهايي پشيمانم كه انجامش نداده ام.

كري گرانت :1- مهم اين است كه بدانيد از كجا آمده ايد و به اين شكل مي توانيد بفهميد كه به كجا داريد مي رويد.

2-من احتمالن به اين خاطر اين حرفه را انتخاب كرده ام كه دنبال موافقت٬ پرستش٬ تحسين و محبت بوده ام.

كلارك گيبل : 1-تنها علتي كه موجب مي شود آنها بديدن من بيايند اينست كه من مي دانم زندگي بزرگ است و آنها مي دانند كه من اين قضيه را مي دانم.

2-من مثل يك حرامزاده زحمت كشيدم تا چند حقه ياد بگيرم و مثل يك گاو جنگيدم تا بسمت نقش هايي كه نمي توانم بازي كنم كشيده نشوم.

تام كروز : هيچ نقطه اي در اوج قدرت وجود ندارد كه بتواني بنشيني و راحت استراحت كني.

جيمز دين : طوري آرزو كنيد كه انگار هميشه زنده مي مانيد و طوري زندگي كنيد كه انگار همين امروز مي ميريد.

همفري بوگارت : من از تشييع جنازه ها بدم مي آيد. اين مراسم براي شخص مرده نيست اين مراسم براي آدمهايي است كه زنده مي مانند و از عزاداري لذت مي برند.

شون كانري : بيش از هر چيزي دوست دارم يك پيرمرد با چهره ي مقبول باشم مثل هيچكاك يا پيكاسو.

جاني دپ : 1- تنها مخلوقاتي كه تا حدي رشد كرده اند كه عشق حقيقي را بفهمند٬ سگها و كودكان هستند.

2- آمريكا مثل يك توله سگ بي زبان است كه دندانهاي بزرگي دارد و مي تواند متجاوزانه گاز بگيرد و به شما آسيب برساند.

كاترين دنو : كارگردان ها بايد مرا هل بدهند چون من هيچ وقت از بالا شروع نمي كنم كه بعد از آن لازم باشد مرا پايين بكشند. بايد مرا به بالا هل بدهند. هميشه نه ولي اكثر اوقات لازم است.

مورگان فريمن : در تمام طول زندگي تنها بوده ام به همين خاطر كاملن خودم را مي شناسم. پس وقتي به خودم نگاه مي كنم همه چيزي كه مي بينم خودم هستم و اين ملال آور است.

سيلوستر استالونه : مردم فكر مي كنند  كه من عقل چنداني ندارم٬ پس چرا تصورشان را بهم بزنم.

سيگورني ويور : در هاليوود اگر شما مرد باشيد و آزادانه افكارتان را بيان كنيد به عنوان يك مرد كامل شناخته مي شويد. اما اگر يك زن باشيد و همين كار را بكنيد چيزي بيشتر از يك هرزه ي اعصاب خورد كن نيستيد.

ويليام هولدن : هر چقدر مي توانيد فيلم بسازيد ٬از هر 4 تا يكي خوب مي شود٬ يكي از 10 تا خيلي خوب مي شود و يكي از 15 تا جايزه اسكار مي گيرد.

داستين هافمن : يكي از ويژگي هاي موفق بودن اينست كه من ديگر از مرگ نمي ترسم وقتي يك ستاره ايد انگار مرده ايد. شما جاويدان شده ايد.

ادري هپبرن : يادتان باشد اگر به دستي براي كمك نياز داشتيد در انتهاي بازويتان قرار دارد .همين جور كه داريد پيرتر مي شويد يادتان باشد كه يك دست ديگر هم داريد : يكي براي اينكه به خودتان كمك كنيد و دومي براي كمك به ديگران.

جان وين : دلم مي خواهد در خاطره ها بمانم. مثل ضرب المثل مكزيكي كه مي گويد : او زشت٬ قوي و بزرگ بود.

جك نيكلسون : شما فقط به دو نفر در زندگي تان دروغ مي گوييد : نامزدتان و پليس!

آنتوني كويين : در اروپا بازيگر يك هنرمند است. در هاليوود اگر كار نكند ولگردي بيش نيست.

رابرت ردفورد : به عنوان يك كارگردان خودم را به عنوان بازيگر دوست ندارم و به عنوان بازيگر خودم را به عنوان كارگردان دوست ندارم.

شان پن : من خودم را يك سياستمدار ويژه نمي دانم. فكر مي كنم همان اندازه به عنوان يك بازيگر به كارم ادامه مي دهم كه به عنوان يك انسان.نگراني هايي كه باعث شد تو كار سياست بيفتم مايه ي انساني داشت.

رابرت دنيرو : يكي از نكات درباره ي بازيگري اينست كه به شما اجازه مي دهد زندگي بقيه ي مردم را تجربه كنيد ٬بي آنكه بهايش را بپردازيد.

رد استايگر : بازيگري به نظر خيلي باشكوه مي آيد . ولي اين كاريست كه بيش از همه چيز باعث مي شود به خدا شبيه شوم. من سعي مي كنم يك انسان بسازم٬ او هم همين كار را مي كند.

لارنس اليويه : بازيگري توهم است همان قدر توهم است كه جادوگري و هيچ چيز بيشتري براي واقعي بودن وجود ندارد.

آل پاچينو : يك بازيگر با احساساتش ورزش مي كند٬ اين پروسه ي رنج آوريست.

پيتر سلرز : اگر از من بخواهيد كه خودم را بازي كنم . نمي دانم چه كار بايد بكنم . نمي دانم كي يا چي هستم.

 من نمي دانم پيتر سلرز كيست . اين را مي دانم كه دستمزدم را به او مي دهند.

مارلون براندو : هر چقدر احساساتي تر باشيد به درنده خويي نزديك تريد. هيچ وقت به خودتان اجازه نمي دهيد چيزي را حس كنيد چون هميشه بيش از حد حس اش كرده ايد.

مريلين مونرو : مي خواهم پير شوم بي آن كه پوست صورتم را بكشم . مي خواهم اين شجاعت را داشته باشم كه به چهره اي كه ساخته ام وفادار باشم.

جرج كلوني : به پايان خوش اعتقادي ندارم. ولي به سفرهاي خوش اعتقاد دارم٬ چون كه بالاخره يا شما در جواني خواهيد مرد يا آنقدر زندگي خواهيد كرد كه ببينيد دوستانتان بميرند. اين چيز بي اهميتي ست : زندگي.

 

پي نوشت۱ : خواندن گفته هاي اسطوره هاي بازيگري براي شخص من خاطره انگيز است. اميدوارم شما هم لذت ببريد.اسامي بدون ترتيب خاصي آورده شده اند. و گزينش آنها از ماهنامه ي دنياي تصوير صورت گرفته است.

پي نوشت ۲: با تشكر از كليه دوستاني كه با نظراتشان دلگرممان كردند.من (مينا) دليل آپ نكردنم فوت ناگهاني پدرم بود.در وبلاگ خودم هم بزودي خواهم نوشت.با تشكر...

 

مینا

Link |||  کلیک خورده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 18:45 _ سناریست ساسا و مینا  | 

 


 

فیلم ها علایق و تعلقات ما را منعکس می کنند و بازیگران پل ارتباطی بین آن سوی پرده (اندیشه و خواست فیلم ساز) و این سوی پرده هستند . ارتباطی که از طریق حرکات، چهره ، ریتم راه رفتن و حرف زدن، وضعیت بدن و ... درک می شود اما به اینها منحصر نمی شود ؛ ما از طریق این مولفه ها به یک حضور فردی می رسیم حضوری که ناخوداگاه و بی واسطه است و حقایقی را برای ما کشف می کند که از هیچ طریق دیگری نمی توانیم به آن برسیم.

به یاد بیاورید بازی جک نیکلسون را به نقش مک مورفی در دیوانه ای از قفس پرید با آن پوزخند دیوانه وارش که در عین جذابیت مخرب هم هست و تاثیر عمیقی که بر بیماران آسایشگاه می گذارد ... یا راتسو ریزو ی کابوی نیمه شب با بازی داستین هافمن قمار باز بی پول معتاد بیمار با مایه های عقب ماندگی که تنها آرزویش رفتن به فلوریدا ست .این موجودات با تمام ویژگی هایی که دارند چیزی فراتر از آن مولفه ها هستند .

 

در یک تقسیم بندی بازیگران را به دو دسته تقسیم می کنند:  بازیگران تیپ و بازیگران شخصیت .

بازیگر تیپ :

این دسته بازی بر اثرقابلیت فیزیکی و وزن زیبایی شناسانه ی خود بازیگران شناخته می شوند همانطور که یک نقاشی از طریق ترکیب بندی و فرم توجه بیننده را جلب می کند حضور فیزیکی بازیگر هم به همین نحو عمل می کند و شامل یک سلسله از حرکات و فعالیت های بازیگر می شود ؛ ترکیبی از هوش قیافه و آسیب پذیری ...در چنین فیلمی لباس ،گریم ، دکور ، شرایط وموقعیت ها تغییر می کند ولی شخصیت و واکنش های او به لحاظ پیچیدگی به یک صورت باقی می ماند.

در حقیقت ویژگی ظاهر و مولفه هایی اعم از حرکت و چهره و ... قبل از بازیگر معرفی می شود و جلو تر از او با تماشاگر ارتباط برقرار می کند.

بازیگران تیپ در فیلم هایی ظاهر می شوند که خود جریان فیلم اهمیت فوق العاده ای را به افراد بازیگر می دهد و بازیگر دقیقا آن خواسته ها و در نمایی دورتر خواسته و انتظارات تماشاگران را برآورده می کند .

بازیگر شخصیت:

 بازیگری است که می کوشد شخصیت خلق کند و آن آمیزه ای است از روان خود و روح شخصیت نوشته شده ، واز این دو ، شخصیتی کامل ، طبیعی و براساس واقعیت می سازد.

تماشاگر که مدتها بازیگر را در قالب نقش های دیگر دیده به سرعت او را فراموش کرده و به تصویر جدید واکنش نشان می دهد. بازیگر شخصیت متحول می شود متاثر از محیط و باور پذیراست و شخصیتی دوگانه را معرفی می کند که حاصل ذهنی چند لایه است و این دو یا چند گانگی شیفتگی تماشاگر را به همراه دارد .

دیگر چندان اهمیتی ندارد که مثلا هافمن ، دنیرو ، پاچینو  و ...بازیگران خوش تیپ و خوش چهره ای نیستند . آنها به سبب جذابیتی که ایجاد می کنند و شخصیت هایی که خلق می کنند مورد توجه و علاقه ما قرار می گیرند .

 

 

پی نوشت :اگر مایلید مثالهایی برای این دو دسته عنوان کنید .

Link |||  کلیک خورده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 18:24 _ سناریست ساسا و مینا  | 

 


 

 

نوشتن در مورد فيلمي كه هم اكنون در سرتاسر ايران در حال اكران است و اكثريت آنرا ديده اند هم كار سختي است و هم آسان.از اين رو سخت است كه هر كس برداشت خاص خود را دارد و چون نيازي به تعريف داستانش نيست آسان مي نمايد.

آتش بس را دو بار ديدم آنهم به فاصله ي يك هفته . هر بار هم بدليل بي در و پيكري سينماهاي شهرمان تيتراژش را از دست دادم. چون زودتر از سانس معين شروع شده بود و من هم دير رسيدم. اما از قول آقاي گلمكاني شنيدم كه نقاشي هاي تيتراژ كار ژينا نيك بين دختر 8 ساله ي ميلاني جالب بوده است.فيلم آتش بس به لطف محبوبيت بازيگران نقش نخستش و همچنين ديالوگ هاي فانتزي و بامزه و تاحدي هم لباسهاي پر زرق و برق بازيگران تا امروز كه اين مطلب را مي نويسم به فروشي حدود 950ميليون دست يافته است٬ كه در تاريخ سينماي ايران يك ركورد محسوب مي شود و اين نشان مي دهد كه وقتي همه ي عوامل٬ از قبيل گلزار خوش تيپ٬ افشار خوش لباس ٬ خوشمزگي ديالوگ ها٬ همراه با يك موش و گربه بازي سرگرم كننده٬ در قالب يك داستان ساده و روان فراهم باشد٬ تماشاگران عامي به نداي كارگردان لبيك مي گويند و اين فيلم را مي بينند٬ در حاليكه هنوز كودك درونشان بيمار است و نه تنها شفا نيافته  و در آنها حل نشده بلكه بر ذهن و روان آنها نيز حاكم گشته است.

قصد توهين ندارم اما حقيقتن از ميلاني كارگرداني كه زماني محبوبم بود٬ چنين انتظاري نداشتم .با اطمينان كامل بهتان قول مي دهم كه اگر از 99 درصد از تماشاگران فيلم بپرسيد كه چطور فيلمي است؟ پاسخشان يكسان خواهد بود : يك فيلم كمدي خوش ساخت و جذاب. نظر من هم همين است ؛خوش ساخت. اما آيا هدف ميلاني از ساخت چنين فيلمي فقط درو كردن صندلي هاي سينما و لبخند نشاندن برلبان مردم بوده يا چيزي ديگر؟ در مصاحبه هايش ادعا كرده كه براي جامعه اش فيلم مي سازد و آتش بس را با الهام از كتاب شفاي كودك درون نوشته ي دكتر لوسيا كاپاچيونه ساخته است.من نيز اين كتاب را خوانده ام .الحق هم كتاب جالبي است.و موضوعي را مطرح مي كند كه اغلب ما از آن غافليم. واقعن چنين كودكي در درون ما وجود دارد. پيشنهاد مي كنم آن را مطالعه كنيد.تمرينهاي اين كتاب كه در آغاز شوخي به نظر مي آيد در پايان تاثير مثبتي در روحيه ي انسان مي گذارد. اما چيزي كه آزار دهنده است پرداخت ميلاني به اين مقوله است.من نيز مانند اكثر منتقدين بخشهاي روان شناسي و روانكاوي فيلم را ضعيف تر از ساير آيتم ها مي دانم.هدف ميلاني پرداختن به وجه روان شناسي بوده اما عملن نتيجه بر عكس شده و فصل هاي موش و گربه بازي و جنگ و دعوا جذابتر از كار در آمده است. نمي دانم مشكل اصلي از كجاست؟ ديدن آتيلا پسياني در نقش يك روانپزشك با صبر و حوصله هر چند بازي قابل قبولي ارائه داده اما چندان باورپذير نيست.شايد چون در اغلب فيلمهايش شخصيت مردان بد ذات را بازي كرده كه بيشتر از يك روان شناس به او مي آيد.

تا جاييكه حافظه ي سينمايي ام ياري مي كند٬ آتش بس از معدود فيلمهايي است كه موضوعي روان شناسي را دست مايه ي خود قرار داده.تهمينه ميلاني از اين نظر بدعت گذار است.اما خانم ميلاني كه ادعا كرده كودك دروني٬ شاد٬ اكتيو و مهربان دارد و هميشه هم دغدغه ي مشكلات خانوادگي جامعه اش را دارد ٬و هميشه هم طبقات متوسط جامعه را نشان داده٬ چرا اين بار سراغ قشر مرفهي رفته كه با لوس بازيهايشان اسير كودك درونشان شده اند.به اعتقاد من اگر آتش بس كمدي نبود و يك خانواده ي متوسط را نشان مي داد كه در مورد مسائل مهمتر با هم اختلاف پيدا مي كنند هم تاثير گذارتر مي شد و هم مفيدتر و مطمئنن بيشتر جدي گرفته مي شد.

اصلن اين بحث را كنار بگذاريم. درست است كه سواد و پول ربطي به درك و شعور انسانها ندارد اما كمتر كسي است كه باور كند در جامعه ي رو به مدرن ما مردي با چنين شخصيتي پيدا شود كه دوست داسته باشد زنش بوي قرمه سبزي بدهد!

محمد رضا گلزار در سكانسي كه گريه مي كند  و نيز در كل فيلم خوب درخشيده ودر حقيقت جواب منتقدانش را داده است.اما افشار تقريبن همان افشار هميشگي است.تا بحال بازي او را فقط در يك فيلم متفاوت ديده ايم: سالاد فصل. افشار روان بازي كرده ولي چيز خاصي براي ارائه ندارد.شايد هم از مزاياي فمينيستي تهمينه خانم است كه طبق معمول شخصيت مردش مانند ساير فيلمهايش جذابتر شده است.شخصيت هاي فرعي فيلم آنقدر بي مزه و كمرنگ هستند كه آدم رغبتي به معرفيشان ندارد. كيكاووس ياكيده به نقش احمد رفيق ناخلف يوسف(گلزار) كه شغلش فقط تيكه انداختن به خانمها و دادن راه حلهاي احمقانه است.بازيش در مقايسه با زن زيادي بي نمك و بي مايه است و تا حدي هم نفرت انگيز.نيلوفر خوش خلق هم به نقش لاله زني ضد مرد است كه البته تنها شاهد اين مدعا سه بار شوهر كردن اوست.تا بحال از او چيزي نديدم كه قابل گفتن باشد.از همان دسته كساني است كه نمي دانم چرا اصرار به بازي كردن دارد؟!

پدر و مادر سايه كه نمي دانم اسمشان چيست٬ حتا يك ديالوگ هم ندارند كه آدم بفهمد انسانند.پدر يوسف هم مردي افليج است كه تا مي خواهد حرف بزند همسرش با تحقير ساكتش مي كند.مادر يوسف كه مثلن فمينيست است از آن مادر شوهرهاي خيالي است كه فكر نكنم در كره ي زمين وجود داشته باشند. پسرش را ضايع مي كند كه از عروسش دفاع كند.

ميلاني گفته براي اين فيلم با زوج هاي جوان زيادي صحبت كرده و علت اختلاف هايشان را پرسيده كه ريشه ي آنها در كجاست؟ولي من كه فكر نمي كنم هيچ زوجي مشكلشان نوع روسري پوشيدن زن يا شيك كردن او باشد.ايرادهايي كه مرد به زن مي گيرد در عين حاليكه خنده دار است اما به وجه كميك فيلم كمكي نمي كند و اين يعني توهين به شعور مخاطب و دست كم گرفتن او. حداقل بايد اختلاف سليقه ها را در مسائل اساسي تري مي گذاشت. چه كسي باور مي كند زن و مردي كه هر دو مهندس٬ پولدار٬ با تجربه و عاقل و بالغند سر چنين مسائلي با هم بجنگند. درست است كه فيلم مي خواهد بگويد در واقع يك دختر 5 ساله و يك پسر 5 ساله كه در درون آنها زندگي مي كنند اين دعواها را راه انداخته اند اما باز هم مي توانست مسائل كلي تر و مهم تري را مطرح كند. كار كردن زن در بيرون از خانه و صحبت كردن با همكارهاي مردش خيلي موضوع لوث و پيش پا افتاده اي  شده است . آنقدر در فيلمها و سريالها ي مختلف مطرح شده است  كه تكرارش به اعتقاد من از حوصله تماشاگر خارج است.

اما در مورد ادعاي اصلي خانم ميلاني در مورد فمينيست بودن هم ذكر چند نكته خالي از لطف نيست.ميلاني بعد از دوزن وارد جرياني شد كه شايد از ابتدا خود از ادامه ي آن عاجز بود.در دو زن كه بهترين فيلمش در تمام عمر كارگرداني اش محسوب مي شود : زن را مظلوم و مردان را پست فطرت نشان داده بود.آنچنان كه بعد از ديدن آن اغلب منتقدين بخصوص مردان خونشان به جوش آمد . در نيمه ي پنهان باز زن را مظلوم ديديم و مرد را تا حدي بي وفا. در واكنش پنجم هم از مرد نقش اول يك پدر خوانده بنام حاج صفدر ساخته بود كه عروسش را مورد ظلم قرار مي داد. تا اينجاي كار خانم ميلاني شخصيت هاي زن فيلمش را از روي شخصيت واقعي بهترين دوستش از دوران نوجواني كه خانمي بنام فرشته بوده٬ ساخته است. اما درزن زيادي فرشته اي وجود نداشت . زن زيادي منهاي يك سكانس شعاري – آموزشي هتل فيلم خوبي بود. از لحاظ فمينيستي هم فيلم قابل توجهي است كه حد اقل تاحدي ادعاهاي خانم ميلاني را برآورده مي كند. اما آتش بس را نمي توان جزء اين فيلم ها بحساب آورد .كاملن مشخص است كه در اينجا آتش فمينيستي تهمينه خانم  تا حد زيادي فروكش كرده است و تقريبن خنثي شده است. به اعتقاد من يا كسي نبايد ادعايي از اين دست داشته باشد يا اگر هم دارد روي حرفش بايستد و مسيرش را تغيير ندهد. در آتش بس شخصيت مرد جذابتر است و در كل فيلم هم بيشتر حق را به مرد مي دهيم. مثلن در همان اولين روز ازدواج اگر سايه ليوان آب را از دست يوسف مي گرفت و به آشپزخانه مي برد شايد ساير ماجراها پيش نمي آمد. در اغلب سكانسها مي بينيم كه زن با خرابكاري هايش اوضاع را بدتر مي كند.

نقاط خيلي كمرنگي از فمينيست بازي به مفهوم خنده دار كلمه در اين فيلم مي بينيم. مثلن اينكه زن از ترك يوسف خيلي هم خوشحال است و در مدت 10 روزيكه قرار است روي كودك درون خود كار كند با آرامش كامل پشت لب تابش نشسته و آب پرتقال مي خورد ولي يوسف در اولين روز كلي گريه و زاري مي كند و ابراز دلتنگي مي نمايد.

آتش بس دو اشاره ي مختصر به دو فيلم آمريكايي نيز دارد كه احتمالن آگاهانه است. يكي در سكانس سر ميز شام است كه مادر يوسف با حرفهايش باعث خيط شدن پسرش مي شود و مرا ياد فيلم مضحك ملاقات با فاكرها انداخت كه در آن داستين هافمن و باربارا استرايسند با ياد آوري خاطرات كودكي پسرشان٬ چگونه او را پيش خانواده ي همسرش ضايع كردند. و دومين اشاره هم كه صحنه ي زيبايي از كار در آمده لحظه ي رفتن سايه از خانه است كه يوسف پشت پنجره نگاهش مي كند و مي گويد : تا 20 مي شمرم برگرد...كه دقيقن سكانس پاياني فيلم نه و نيم هفته ي آدريان لين را در ذهن تداعي مي كند .

اما با همه ي اينها بهترين سكانس فيلم همان گريه ي گلزار است و وقتي هم كه روي وايت بورد با كودك درونش حرف مي زند احساسات تماشاگر را زنده مي كند. و اين نشان مي دهد كه همانطور كه گفتم اگر آتش بس كمدي نمي شد خيلي بهتر بود. اين تمرين نوشتن با هر دو دست هم كه از آموزه هاي دكتر كاپاچيونه است براي خودش حكايتي دارد.اگر دوست داشتيد انجامش دهيد به امتحانش مي ارزد.

 

 

 

Link |||  کلیک خورده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:28 _ سناریست ساسا و مینا  | 

 


 

 
 
  Silence